پدر و پسر

 

روزی یک مرد ثروتمند،پسربچه ی کوچکش را به یک ده برد

تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا

زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر

یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد

از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله پدر!

و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یادگرفتی؟

پسر کمی اندیشید و

بعد به آرامی گفت:فهمیدم

که ما در خانه یک سگ داریم

و آنها چهار تا.

ما در حیاط مان یک فواره داریم و

آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاط مان فانوسهای تزئینی دارم

و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود

می شود،اما باغ آنها بی انتهاست!

باشنیدن حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.

پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر،تو به من نشان

دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

/ 0 نظر / 16 بازدید